کاظم یاوری نسب: جاماندن فقط این نیست که پاها از حرکت بازبمانند؛ گاهی تمام وجود انسان راهی میشود، اما جسم در این سوی فاصلهها میماند. گاهی دل، پیش از قدمها به راه میافتد و آدم میماند با قلبی که در جادهی نجف تا کربلا قدم میزند و چشمانی که از دور، به کاروان عشق نگاه میکنند.
چه سخت است برای دلی که تمام سال، خود را برای رسیدن به آن روز آماده کرده بود؛ برای لحظهای که میان آن دریای بیکران عاشقان، زیر آفتاب و غبار راه، آرامآرام قدم بردارد و هر عمود را نشانهای از نزدیکی به محبوب بداند.
اما گاهی تقدیر، نام کسی را در میان زائران امسال نمینویسد و چه دردناک است.
خوشا آنان که امسال قدم در مشایه و طریقالحسین(ع) گذاشتند یا نخلستان و طریقالعلماء؛ خوشا آنان که در میان آن همه عاشق، خود را گم کردند تا حقیقت خویش را پیدا کنند. خوشا آنان که صدای قدمهایشان با ذکر حسین(ع) آمیخته شد و هر نفسشان سلامی بود به ارباب.
اما جاماندگان را حکایتی دیگر است...
آنان که از قافلهی قدمها جا ماندند، اما از قافلهی دلها نه.
آنان که جسمشان در میان جادههای منتهی به کربلا نیست، اما روحشان کنار همان عمودها قدم میزند؛ میان موکبهایی که بوی عشق میدهد، میان دستهایی که بینام و نشان خدمت میکنند، میان عاشقانی که با تمام وجود فریاد میزنند:
«مای بارد...»
و چه کسی میداند که یک لیوان آب در آن جاده، فقط آب نیست؟
جرعهای از دریای محبت است؛ نشانهای از جهانی که در آن، انسان هنوز میتواند برای انسان، بیهیچ چشمداشتی، همه چیز باشد.
ندایی از میان موکبها بلند میشود:
«هلیبکم یا زوار»
گویی تمام تاریخ، با این صدا دوباره زنده میشود؛ گویی خانههای کوچک، موکبهای ساده و دلهای بیآلایش، شهادت میدهند که عشق هنوز زنده است.
اما برای جامانده، هر تصویر، زخمی تازه است.
هر عمود، هر قدم، هر نوای «قدم قدم با یه علم، انشاءالله اربعین میام سمت حرم»، چیزی را در دل او بیدار میکند که نامش فقط دلتنگی نیست؛ نامش فراق است.
دلتنگ است برای نیمهشبهای حرم...
برای آن لحظهای که آدم دیگر چیزی برای گفتن ندارد و فقط اشک، زبان دل میشود.
دلتنگ است برای ایستادن مقابل سلطان ادب و وفا که انسان در برابرش، همهی غرورهایش را زمین میگذارد و تازه میفهمد چقدر فقیر است و چقدر محتاج.
آقای سه روز و سه شب بی مزار...
ما خراب توایم؛ بنا نبود اینگونه خانهخرابمان کنی.
بله، ما که اهلش نبودیم... قبول داریم و گردن ما از مو باریکتر، ولی شما، گردن شکستهها را گردن بگیر که دل به تو بسپاریم، با دلی که هوای کربلا را فهمیده است؟
با همان سلامهایی که فاصله نمیشناسد:
«السَّلامُ عَلَى وَلِیِّ اللّٰهِ وَحَبِیبِهِ»
«السَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ»
«السَّلامُ عَلَى أَسِیرِ الْکُرُبَاتِ وَقَتِیلِ الْعَبَرَاتِ»
چگونه میتوان گفت:
«السَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ»
و دل آرام بماند؟
چگونه میتوان خواند:
«وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فِیکَ»
حسین(ع) فقط شهید یک حادثه نیست؛ حقیقتی است که خداوند در تاریخ قرار داد تا انسان از تاریکی جهل و سرگردانی راه نجات پیدا کند.
«لِیَسْتَنْقِذَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَحَیْرَةِ الضَّلَالَةِ»
او جان خود را بخشید تا بندگان تو را از جهالت و سرگردانی گمراهی نجات دهد.
و شاید راز اربعین همین است؛ اینکه انسان در مسیر حسین(ع)، دوباره خودش را پیدا میکند.
میگویند کربلا ندیده یک درد دارد؛
اما کربلادیده هزار درد دارد...
دردِ زندگی کردن پس از چشیدن طعمِ تربت عاشقی...
اما جامانده نیز درد بزرگی دارد؛ دردِ عشقی که راهش را پیدا کرده، اما هنوز به مقصد نرسیده است.
شاید خداوند گاهی کسی را از رسیدن ظاهری محروم میکند تا او را با حقیقتِ اشتیاق آشنا کند. زیرا ارزش راه، فقط به رسیدن نیست؛ به عشقی است که انسان را در مسیر نگه میدارد.
کربلا حقیقتی است که گاهی انسان با پایش به آن میرسد و گاهی با دلِ شکستهاش.
خوشا آن دلی که اگرچه از کاروان اربعین جا ماند، از حسین(ع) جا نماند.
زیرا بزرگترین ترس، جاماندن از جاده نیست؛ جاماندن از محبوب است.
و چه امید بزرگی برای همهی جاماندگان که بدانند:
اگر دل در مسیر حسین(ع) باشد، حتی فاصلهها هم نمیتوانند میان عاشق و معشوق جدایی بیندازند.
از کربلا جا ماندن سخت است؛ اما از دلتنگیِ کربلا جا ماندن، مرگِ دل است.
میگویند عاشق، با وصال آرام میشود؛ اما ما را چه کردی که بعد از یک سلام، تمام عمر، دلتنگِ سلامِ بعدی ماندیم؟ و شاید رازِ کربلا همین باشد؛
و خوشا به حال آنان که امسال به کربلا رسیدند...
و اما
جاماندگی، امتحانِ عشق است..
- نویسنده : یزدفردا
- منبع خبر : خبرگزاری فردا

دوشنبه 03,اوت,2026